سریال گمشدگان[1] مجموعه‌اي است كه از شبكه ABC آمريكا و تعداد زيادي از شبكه‌هاي خارجي بخش مي‌شود. پخش اين مجموعه تلويزيوني از اواخر سال ۲۰۰۴ آغاز شده‌ و تا كنون 5 فصل از آن كامل شده و فصل ششم آن در حال پخش است. فصل های اول و دوم و سوم این سریال 24 قسمتی، فصل چهارم 16 قسمتی و و فصل پنجم 20 قسمتی است.

سریال لاست داستان گروهي نجات یافته از سقوط هواپیمای توریستی در جزيره‌ای ناشناس در منطقه ای گرمسیر در اقيانوس آرام است. آنها نمی دانند کجا هستند و کوشش برای رهایی از «جزیره» را آغاز می کنند. هر قسمت 42 دقیقه ای این سریال افزون بر حکایت ماجرای اصلی (یعنی رخدادهایی که در جریان حضور افراد در «جزیره» ناشناس براس آنها روی می دهد) با فلش بک هایی به زندگی شخصیت ها و گذشته آنان همراه است و اندک اندک بیننده با زندگی شخصیت های اصلی داستان آشنا می شوند. شخصیت هایی که تقریبا هر کدام از یک نژاد ، یک طرز تفکر و یک فرهنگ متفاوتند. در سریال لاست نماینده ای از هر قاره وجود دارد. از آسیا ، استرالیا، آمریکا، اروپا و آفریقا و حتی از قطب هم نماینده ای حضور دارد.

مجموعه تلوزیونی لاست به حدی جذاب هست که در بیشتر کشور ها هم اینک در حال پخش می باشد و در اینترنت انجمن های زیادی در این باره تشکیل شده، دائره المعارف های لاست و گروه های طرفداران لاست در روی اینترنت فعال هستند. بازی کامپیوتری لاست نیز بر اساس داستان آن تهیه و عرضه شده است. روزنامه هایی مثل یو اس ای تودی و واشنگتن پست وبلاگ های ویژه ای برای طرفداران این سریال ایجاد کرده اند. به دلیل درخواست های زیاد مردم در ایران شبکه سوم سیما وعده داده که بعد از اتمام سریال آن را دوبله و پخش کند.

پیچیدگی ها و ظرافت های زیادی در متن نوشتاری و تصویری لاست گنجانیده شده که باعث جذب بی سابقه مخاطب برای سریال لاست شده است. فرض ما این است که ابتنای سریال بر متون دینی و اسطوره ای دلیل اصلی غنی شدن نوشتار و نمادهای تصویری[2] آن است و همین امر حافظه تاریخی و ناخودآگاه بینندگان را برانگیخته، موجب شده تا تقریبا تمام بینندگان به راحتی با شخصیت های داستان همزاد پنداری کنند.

این مجموعه در اوهایو[3] سومین «جزیره» بزرگ هاوایی[4] فیلم برداری شده به علت تعدد هنرپیشگان و لوکیشن خاصی که دارد یکی از پرهزینه ترین سریالهای تلویزیونی است. این سرمایه گذاری گسترده برای فصل یکم سریال گمشدگان –در حالی که هنوز معلوم نبود، شمار بینندگان آن چقدر خواهد بود- جای تامل دارد و به نظر می رسد برای سازندگان و تهیه کنندگان آن ساخت این سریال بسیار مهم بوده است.

ویژگی دیگر این سریال، برنامه ریزی فوق العاده ای است که در کمتر سریالی نمونه آن به چشم می خورد. می توان گفت برای ثانیه به ثانیه این سریال برنامه ریزی شده است. برای نمونه تیم فیلمنامه نویس سریال گمشدگان 18 نفره بوده است و در طول سریال نیز کاملا آشکار است که متن سریال بارها مورد بازبینی قرار گرفته تا همه نکات و ریزه کاری های فراوان آن در بخش های گوناگون همخوان باشند. این سریال با تنظیم فلش بک های پیچیده و اطلاعاتی که در هر فلاش بک راجع به یکی از شخصیت ها می دهند تکه هایی از پازل به ظاهر بی انتهای سریال را کامل می کنند که برای بیننده واقعا جذاب بوده و باعث شده کسانی که تماشای سریال را آغاز می کنند به دیدن دیگر بخش های دیگر آن علاقمند شوند. این فیلم از همان فصل یکم بی پایان به نظر می رسد. گمشدگان، کوشش بی پایانِ گروهی بی شمار برای رسیدن به آینده/هدفی نا آشکار ولی تعیین شده را به تصویر می کشد.

تاکنون کتاب های زیادی درباره محتوای ادبی، فلسفی، جامعه‌شناختی، دینی، نمادشناختی، سیاسی، آینده شناختی... این سریال در غرب به چاپ رسیده است. شانزده میلیون نفر از طریق تلویزیون، فصل اول این سریال را می دیدند و شمار بیشتری نیز لوح های فشرده آن را تهیه کرده و دیده اند.

فشرده آنکه، سریال گمشدگان حکايتي است پر رمز و راز، و سرشار از حادثه و کشش، که پرسش‌هاي بنيادين نظري برمي‌انگيزاند. به جرات می توان گفت از نظر پیچیدگی های نمادشناختی نمی توان همانندي براي آن يافت. در واقع، متن این سریال فراتر از يک سريال تلويزيوني جذاب است که صدها ميليون بيننده را در سراسر جهان مسحور خود کرده است. مفروض اصلی پژوهش این است که: «گمشدگان مجموعه ای پیچیده، برنامه ریزی شده، پیش اندیشیده از اسطوره‌هاي نوین است که بر اساس متون اسطوره‌اي کهن پی ریزی شده و با بهره گیری از کارشناسان خبره عرصه های فلسفه، ادیان توحیدی و پاگانی، اسطوره شناسی، نمادشناسی، جامعه شناسی، تصویر سازی تلویزیونی و ایماژ و. .. اسطوره‌اي را تعریف کرده که نه با زبان شعر و حکايت که با جديدترين و بغرنج‌ترين و مؤثرترين زبان مولود فرهنگ بشري یعنی زبان چند رسانه‌اي[5] روايت مي‌شود. از اينرو، تأثير آن بسيار فراگيرتر و ژرف‌تر از اسطوره‌هاي کهن است هر چند در مضمون آن تداوم برخي از اسطوره‌ها را مي‌توان ديد.

سریال در دنیای پس از ۱۱سپتامبر این موضوع را بررسی می‌کند که شما چگونه می‌توانید با افرادی که هرگز آنها را ملاقات نکرده‌اید، زندگی کنید؛ افرادی که دنیای تازه‌ای را می‌سازند. این «جزیره» در واقع آینده آنهاست و در عین حال دربرگیرنده زندگی فعلی‌شان. این قضیه در مورد ما هم صدق می‌کند. به همین خاطر ما نیز به این سریال علاقه مند می شویم. جیمز وود نویسنده کتابی درباره لاست با اشاره به رسوایی‌های زندان ابوغریب در سال ۲۰۰۳ و بحث داغ آزادی شکنجه که دادستان کل آمریکا در سال۲۰۰۴ به شدت آن را دنبال می‌کرد، به قسمتی از این سریال اشاره می‌کند که در همان زمان پخش شد. جناب دادستان در آن زمان مصوبه‌ای با تایید مجلس سنا را رو کرد که به موجب آن رئیس‌جمهوری آمریکا اجازه دارد دستور شکنجه زندانیان را صادر کند و ضایعات ناشی از قطع عضو، آسیب‌های روانی یا مرگ این زندانیان اهمیتی ندارد.
در همان ماه اپیزود «بی‌آزار» از سریال لاست به نمایش درآمد که در آن یکی از بازماندگان هواپیما (سیعید جراح، اهل عراق)، یکی دیگر از نجات‌یافتگان را برای افشای محل اختفای یک دارو، شکنجه می‌دهد و در اپیزود بعدی، خود شکنجه‌گر که در فلاش‌بک‌های قصه معلوم می‌شود یکی از افسران صدام در عراق بوده به دست شخص دیگری شکنجه می‌شود.

نویسندگان سریال لاست با ابزارهای گوناگون تصویری، نمادین، نوشتاری، گفتاری، احساسی و ... تجربه مبارزه با تروریسم را در دنیای غیرواقعی «جزیره» به شکل شفاف به بیننده عرضه می‌کنند تا تخیل وارد واقعیت روزمره بینندگان شود، بنابراین، مرزی که همیشه میان بیننده و برنامه تلویزیونی وجود داشته از بین می‌رود و به نظر می‌رسد که در زمان‌هایی بیننده و بازیگر در واقع فردی واحد می‌شوند. شمار شخصیت ها آنقدر زیاد و متنوع است که هر بیننده با هر سلیقه ای بتواند جایی برای همزاد پنداری بیابد.

آنچه سریال لاست را برای ما جالی می کند، محتوای غنی توراتی این سریال است. به سخن روشن تر به دلایل متعدد به نظر می رسد این سریال بر اساس داستان های تورات نوشته شده و شخصیت پردازی و سیر حوادث آن نیز با رجوع به پیشینه حضور بنی اسرائیل در مصر و اورشلیم و ماجرای ظهور مسیح تکمیل شده است. پیش فرض پژوهش ما این است که داستان های لاست، یهودیت به ویژه از نوع صهیونیسم را به صورت ناخودآگاه به خورد مخاطب می دهد. دلایل زیادی برای این مدعی وجود دارد که در ادامه کلیات این دلایل آمده و در چارچوب نظری جزئیات آن ذکر شده است:

صاحبان «جزیره» مرموز، اغلب اسامی یهودی دارند و کسانی که بعلت سقوط هواپیما، اتفاقی روی این «جزیره» فرود آمده­ اند اغلب مسیحی هستند بجز یک نفر مسلمان و دو نفر چشم بادامی. افزون بر اینکه نام صاحبان جزیره یهودی است، سلسله مراتب آنها نیز بر اساس داستان های یهودی بوده است: جیکوب/ژاکوب (یعقوب، پدر بنی­اسراییل) به عنوان رییس اصلی و پشت پرده صاحبان «جزیره» شخصیتی فرا انسانی دارد. او اداره جزیره را به بن (بنیامین) سپرده است. همانطور که می دانیم در داستان های یهودیان، بنیامین فرزند کوچک تر یعقوب بود. یعقوب پس از یوسف به او علاقه داشت. ریچل (راحیل مادر یوسف و بنیامین)، سیمون (شمعون) آرُن (هارون) و شمار زیادی از نام های یهودی دیگر در میان صاحبان جزیره به چشم می خورد. رهبران ساکنان «جزیره» («دیگران/آنها») جیکوب (یعقوب)، الویز هاوکینگ[6]، بنیامین لینوس، جان لاک (جرمی بنتام)) و چالز وایدمور[7] هستند. ساکنان جزیره نام هایی چون آدم، جیسون، جاستین، ماتیو، مونروئه، زک (زکریا)، دانیل فارادی (پسر الویز هاوکینگ و چارلز وایدمور دو تن از متاخران «دیگران» که پیش تر از همه و با گروه دارما در جزیره ساکن شدند)، ریچارد آلپرت (ریچاردوس، ریکاردو) و ژولیت برک است که نام هایی یهودی است.

در بخش نام شناسی به تعدادی از نام ها اشاره شده، و داستان زندگی آنها در لاست کد شناسی/نماد شناسی شده است. شگفت تر از همه نام های حواریون در بین مسیحیان یا کسانی که در جزیره گم شده اند، می باشد.

در نمایی از سریال، هنگامی که «دیگران/آنها» با نامهای یهودی که اتفاقا گروهی برگزیده هستند، خطاب به مسافران سرگردان سقوط کرده در این «جزیره» می گویند: «این «جزیره» ­‌ی ماست نه «جزیره» شما، شما اینجا هستید چون ما اجازه دادیم.» همه بیانگر فضای یهودی حاکم بر فیلم است. ساکنان اولیه (اصلی) در بخش های نخستین بسیار وحشی و خونریز دیده می­شدند ولی به مرور بیننده به این نتیجه می­رسد که اتفاقا آنها بسیار انسانهای متمدن، باهوش و نهایتا انسانهای مظلومی هستند که برای نجات خودشان و بشریت در حال تلاش هستند. بعد از قتل عام عمومی ساکنان «جزیره» در سالهای گذشته – که گاه انسان را به یاد قتل عام سرخپوستان امریکا توسط اسپانیایی ها یا انگلیسی ها می اندازد-، «آنها» توانستند نسل خود را از عناصر غیر اصیل که بازدهی خوبی نداشتند، بپیرایند و ناگزیر شدند دست به مهاجرت بزنند. «آنها» بار دیگر اخیرا مورد هجوم قرار می­گیرند که مجبور به مهاجرت و جابجایی می­شوند. صحنه­‌های کوچ این ساکنان اصلی در «جزیره» خودشان بسیار رقت انگیز است و اجبارا به تنها نقطه امن «جزیره» یعنی معبد[8] کوچ می­کنند. غول ناشناخته­‌ای هم وجود دارد که بدون علت انسانها را می­رباید و می­کشد ولی بعد معلوم می­شود که فقط یک سیستم امنیتی سالم برای حفظ معبد است. به یاد آوریم که پیامبران بنی اسرائیل و به طور خاص، سلیمان جن ها و دیوها را در اختیار داشت. سلیمان هم او است که معبد اورشلیم را ساخت (همان معبدی که بیت المقدس روی ویرانه های آن ساخته شده است). درمورد مکان «جزیره» هم آنها مطمئن نیستند که «جزیره» مطلوب آنها همانجا باشد بلکه فقط پیش­‌بینی کرده‌­اند که در آینده این نقطه می تواند باشد و اینگونه به آن نقطه رسیده‌­اند و جالب تر اینکه همه باید به آن «جزیره» برگردند چون قرار است جنگ بزرگی بین خیر و شر در آن «جزیره» رخ دهد و.... نکاتی از این قبیل مثل اصالت مادر، تولد و خون که از ارکان عقاید یهود است در این فیلم با ظرافت زیادی مورد توجه قرار گرفته است که بابررسی تک تک صحنه­‌ها و دیالوگها می­توان بخش بخش عناصر فرهنگ یهودی را در آن یافت.

سريال «لاست» اسطوره‌اي است جديد؛ چيزي است مانند «ايلياد» و «اديسه» هومر؛ و «جزيره» مکاني است همانند کوه المپ. پیش بینی می شود این سریال که بسیار آشکارتر از مجموعه های تلویزیونی و سینمایی پیشین، پیام های متنی خود را ارائه می کند الگویی برای بسط درون مایه های پنهان شده تمدن غربی باشد که در دهه های پیشین در لفافه، نماد، زبان رمز یا زبان های ظاهرا بی طرف –مانند «زبان علم»- بروز می یافته است. ستيز اين دو نماد «خير» و «شر» سال‌هاست صد‌ها ميليون انسان را در سراسر جهان از ماجراهاي جذاب خود متأثر کرده است. برداشت یهودی موجود در زمینه و محتوای سریال لاست از این ستیز با بهره بردن از ابزار کاراي رسانه‌هاي جديد -«زبان مولتي مديا»- به بینندگان تلقین می شود. ، جدال «مرد سپيدپوش» و «مرد سياه‌پوش» همانند ستيز خداياني است که نه مطلق بلکه «خوب» یا «بد» هستند و قدرت‌ آنها نامحدود نیست.

 

نمادشناسی سریال لاست:

1-   اصل رابطه نسبی یا سببی میان افراد: در طول این سریال رابطه میان افراد حاضر در سریال آشکار می شود. تقریبا همه افراد رابطه ای از نوع خویشاوندی با یک یا چند تن از کسانی که در «جزیره» حضور دارند، داشته اند. معمولا خود آنها از این خویشاوندی آگاه نیستند. این اصل معمولا در متون دینی آیین هندو یافتنی است.

2-   وجود تقابل های فراوان و مکرر و همیشگی از نمادهای سیاه و سفید در سریال لاست. سیاه و سفید نمادهای کاملا پاگانی هستند. اکنون در ادیان پاگانی و توتم پرست این نمادها تکرار می شوند. همه فرقه های مشرک یا شیطان پرست از خطوط متقاطع سیاه و سفید (راه راه یا شطرنجی) در نمادها و تصاویر مورد احترام خود استفاده می کنند. شطرنج[9] و پوکر دو نماد پاگانی هستند که نمادهای دینی ادیان غیر موحد را به صورت رمز آمیز و بر مبنای اعداد مقدس در خود پنهان کرده اند. در نمادهای پاگانی و ادیان باستان، راست و سفید نماد مرد و جنس نر است. چپ و سیاه نیز نماد زن و مادینه است.[10] در سریال لاست تقابل سیاه و سفید از زمینه نام سریال آغاز می شود و در همه صحنه ها، به ویژه پوشش بازیگران و نمادهای –عموما مصری- موجود در جزیره تکرار می شود.

 

 

 

 

 

 

 

3-   اعداد به عنوان یکی از اساسی ترین نمادهای پاگانی نیز در این سریال جایگاه ویژه ای دارند. در یونان باستان از میان نظریه های گوناگونی که درباره منشا هستی ارائه می شد –از جمله نظریه اتم یا ذره به عنوان منشا هستی- نظریه عددی-رقمی بودن نخستین محرک هستی نیز جایگاه والایی داشت. به سخن دیگر، در حالی که برخی خدای را به عنوان نخستین آفریننده در اتم می جستند، دیگران او را در اعداد جستجو می کردند. همین نظریه در داستان لاست، و نیز فهرست بلند بالایی از فیلم های چند دهه اخیر غربی- گنجانده شده و اعداد را همچون سرنوشت معنا کرده اند. به بیان دیگر، سرنوشت افراد در قالب اعدادی پیش نوشته به آنها عرضه شده ولی آنها از رمز شناسی این اعداد و شکستن کد آنها ناتوان هستند.

4-   نمادهای مصری در لاست: در سراسر اماکن «جزيره» نمادهاي مصري چشمگير است؛ از مجسمه تاورت،الهه باروري مصر، تا «معبد» و ساير مکان‌هاي پوشيده از نمادها و نقوش مصر باستان. «تاورت» در لغت به معني «عظيم» است و اين مجسمه نيز عظيم‌ترين نماد موجود در «جزيره» است. تاورت در «غرب» جزيره جاي گرفته است. مغرب پايان روشنايي و آغاز تاريکي است. باروري و زايش در آغاز ورود به تاريکي به چه معنا است؟ در رمان «نماد گمشده» دن براون نيز، که باید آن را مکمل سريال «لاست» نامید، داستان در غروب آغاز مي‌شود و تمامي حوادث در 12 ساعت شبانه رخ مي‌دهد. اين نظم بر بنيان «امدوات» مصر باستان است که به عنوان کتاب راهنماي سفر به جهان پس از مرگ در مقبره فراعنه دفن مي‌شد. کتاب «امدوات» داستان سفر رع، خداي خورشيد، به دنياي تاريکي، به جهان زير زمين، است. آيا در «لاست» زايش از درون تاريکي پديد مي‌آيد همان‌گونه که در رمان «نماد گمشده» دن براون، از درون کشاکش بي‌وقفه در 12 ساعت شبانه، رازهاي آئين کهن اسکاتي ماسوني «شناخته» ‌شد؟

جيکوب، خداگونه جزیره، که «مرد سياه‌پوش» او را «شيطان» مي‌خواند، او در پرستشگاهي کوچک در زير مجسمه تاورت سکني دارد و کارش بافتن پرده‌اي است با نقوش و نمادهاي ديني مصر باستان.

این نمادهای فراوان و تکرار شونده، ناخودآگاه بیننده را به تمدن مصری می برند حتی اگر او نداند بیشتر دیوار نوشته ها و تصاویر نمادین جزیره مصری است. همه اینها دیرینه مصری آیین یهودی و بنیادهای تمدنی بنی اسرائیل و نیز نوستالوژی مصر در میان آنها را به یاد می آورد. در همه جا روح انسانی میان نیم‎کره‎ای از نور و نیم‎کره‎ای از ظلمت ایستاده است؛ که در آیین مصر باستان دنیا را چنین می دیدند. روح انسانی در میان محدودیت‎های امپراتوری‎های جاودانه جبر و اختیار اسیر و درگیر است؛ این نگرش ادیان توحیدی از جمله یهودیت است.

تاروت

 

هیروگلیف مصری به همراه تصویر تاروت

 

نام شناسی سریال لاست: فرضیه ما این است که نام گذاری افراد در سریال لاست بر اساس داستان های طولانی و مفصل عهد عتیق (تورات) انجام شده است. همچنین داستان زندگی هر فرد یا سرنوشت او بر اساس همین داستان ها بازنویسی شده است. آشکار ترین نمونه های نام گذاری در سریال از نام سریال آغاز می شود: گمشده یا گمشدگان (لاست). به نظر می رسد از داستان یهودیان گمشده در پهنه ناکجای هستی و یا انسان بهشتی فرود آمده در زمین برگرفته شده باشد. هم یهودیان و هم آدم در مکانی فرود آمدند که نمی دانستند کجا است و آرزوی بازگشت داشتند. این دقیقا «سرنوشت» بازیگران سریال لاست است. آنها به اجبار، ناخواسته و ندانسته در جایی فرود آمده اند که نمی دانند کجا است و آرزوی بازگشت دارند. قوم بنی اسرائیل بارها رانده شدن به سرزمین های ناشناس و آرزوی بازگشت را تجربه کرده است. موسی (ع) هنگامی که کسی را در مصر کشت به بیابان گریخت و در بیابان سینا گم شد تا اینکه آتش طور (درخت سخن گو) را دید. همه کسانی که در سریال لاست در «جزیره» سقوط کرده اند، در حال گریختن از گناهان خود بوده اند. آنان معمولا ناخواسته مرتکب گناه شده اند. در واقع محیط اجتماعی آنان را وارد به جرم کرده است. بیشتر آنان برای نجات خانواده یا کمک به نزدیک ترین کسان خود، این جرم ها را انجام داده اند که یادآور داستان موسی است. چنانچه در قران کریم آمده است موسی برای کمک یا نجات یکی از یاران خود –که قران از آن با عنوان «شیعه» موسی یاد می کند- مشتی به کسی زد و آن فرد مرد. در فرارهای دیگر بنی اسرائیل، این داستان تکرار می شود. آنان از گناهان خود می گریزند. فرار از مصر و خروج از اورشلیم و بابل از آن جمله است. در مباحث نام شناسی1 lost واژه ای است که به ویژه در متن های یهودی تکرار شده و معنای ویژه و آشکاری دارد. اگر lost را در گوگل­ کتاب جستجو کنیم در می یابیم در شمار زیادی از کتاب هایی که در چند دهه اخیر چقدر منتشر شده، و نام لاست در تیتر آنها وجود دارد درباره اقوام ناپدید شده یهود و یا بهشت گم­شده آنهاست.

 

الف- نام های یهودی:

•     یعقوب (جک/جیکوب/جاکوب/یاکوب/ژاکوب): همه می دانند که پیامبران بنی اسرائیل از یعقوب نبی پدید آمدند و یعقوب (ع) در میان پیامبران قوم یهود، نقش رهبری و برتری دارد. رهبر گروه نجات یافته از هواپیما فردی است به نام «جک شپرد». شخصیت این فرد بر اساس داستان ها (نقل های معتبر) و افسانه ها (نقل های غیر معتبر یا مشکوک) تورات ترسیم شده و به طور کلی شخصی است مردد که به کسی اعتماد نمی کند. بر اساس داستان ها و افسانه های تورات، یعقوب نسبت به فرزند خود یوسف بسیار حساس بود و حتی به پسرانس اعتماد نمی کرد و یوسف را با آنان راهی نمی کرد. پس از ناپدید شدن یوسف، این بی اعتمادی به افراد (حتی نزدیک ترین اشخاص) و دودلی در یعقوب بسیار بیشتر هم شد. جک تحصیل کرده است و به راحتی توانایی رهبری گروه و جهت دهی به مردم را دارد. او از این نقش گریزان است ولی همه به دور او گرد می آیند.

نام خانوادگی «شپرد» رهبر نجات­ یافتگان، بمعنی «چوپان» است که از اسامی حضرت مسیح بوده که مسیحیان گاهی شپرد را بجای کلمه مسیح و یا خدا بکار می­برند. شخصیت جک شپرد (می توان نام او را چنین ترجمه/نماد شناسی/کد شکنی کرد: یعقوب کوچک[11] چوپان) از دو جهت نماد نگاه یهودی به مسیح (ع) است: یکی شکستن نام جاکوب (یعقوب) به جک که به نوعی خرد نشان دادن جک در برابر جیکوب (رهبر خداگونه ساکنان اولیه «جزیره» یا دیگران/آنها) است. جک نیز رهبر گروه گمشدگان (گم راهان) است ولی شخصیتی بسیار خردتر از یعقوب دارد. به سخن دیگر، از دید یک یهودی، مسیح (ع) خواست که همانند یعقوب رهبر بنی اسرائیل شود ولی بسیار خردتر و ناتوان تر از یعقوب بود. در اینجا هم به نوعی با توهین به مسیح (ع) روبه رو هستیم و هم یک نوآوری در نظریات یهودیان را می بینیم از این جهت که جایگاه مسیح (ع) را از یک فرد بسیار معمولی که یهودیان سخنانش را نیز راست نمی پندارند (نعوذ بالله) به یک نمونه خرد و ناتوان یعقوب ارتقا داده اند. البته چنین دیدگاه هایی در میان یهودیان سنت شکن در گذشته وجود داشته است و حتی فیلسوفان یهودی چون هربرت اسپنسر به دلیل علاقه به مسیح و پذیرش او به عنوان شخصی والا از جامعه یهود اروپا در قرن 16 اخراج شد و ناچار شد تمام عمر را تنها زندگی کند.

دوم اینکه، جک شپرد –اگر او را به عنوان نماد مسیح در سریال لاست در نظر بگیریم- به خاطر شخصیت جوان (جالب است که او دقیقا همسن مسیح است زیرا دوره جراحی را تمام کرده و دو سه سالی در بیمارستان مشغول کار بوده، یعنی بین 30-35 ساله است) تحصیل کرده، مورد توجه عموم، اخلاق گرا و... فردی است که در زندگی خانوادگی خود تجربه هایی داشته که موجب می شود انسان معمولی نبوده، همواره در عذاب باشد و نتواند مانند همگان باشد. جک شپرد خود نمی خواهد رهبر گمشدگان (گم راهان) شود اما ناگزیر می شود زیرا کسی نیست که بتواند آنها را دور هم گرد آورد و آنها تنها از جک حرف شنوی دارند. اما جک در اینجا نیز همواره مردد است و نمی داند چه کند. به نوعی هر چه پیش می آید انجام می دهد و از قضا معمولا به نتیجه هم می رسد زیرا مردم به او علاقه مند هستند و در راستای اهداف او می کوشند و نیز هر آنچه او می گوید یا انجام می دهد را درست می پندارند و تصورشان این است که کار بهتری نمی شد کرد. ایت البته توهینی به مسیح است اما یک یهودی –هرچند بسیار تجدید نظر طلب باشد- به مسیح (ع) –که رحمت خداوند تعالی بر او باد- چنین می نگرد.

شاید شخصیت جک به عنوان یک پزشک و جراح که بیمارانش باور دارند دستان او «معجزه گر» است، بیشترین بخشی است که مسیح (ع) را تداعی می کند زیرا معجزه مسیح (ع) شفای بیماران بود و به قولی دستان شفاگری داشت. همین قول در این سریال درباره جک شپرد ذکر می شود. بیش از یک سوم انجیل، که داستان زندگی مسیح است، داستان های شفای بیماران (کوران، جدامیان، فلج ها... و حتی مردگان) و دیوزدگان توسط مسیح را نقل کرده است. در جایی از فیلم دو تن در حال مرگ بوده و توسط جک شپرد نجات می یابند. کار او را معجزه می نامند و جک اندوهگین و مستاصل می شود زیرا خود را در مقامی می یابد که بسیار معمولی است اما مردمان دوست دارند او را قهرمان و رهبر بدانند. او با زنی که در جریان یک عمل معجزه وار نجاتش داده بود، ازدواج می کند. بنا بر برخی روایت های یهودیان، مسیح (ع) با مریم مجدلیه، که بنا بر قول انجیل هفت دیو را از تن او به در آورده بود، ازدواج می کند. این ازوداج ناموفق بود. جک شپرد از این جهت نیز یادآور مسیح است. گویا او محکوم به تجرد است. به کسانی که علاقه مند است به دلایل گوناگون به ویژه به خاطر تردیدهای ذاتی خود نمی رسد یا آنها را از دست می دهد و فرصت های بیرون آمدن از تنهایی را از دست می دهد. همین آسیب های روحی جدی بر او وارد می کند. مدیریت اجباری جک شپرد بر جامعه نجات­ یافتگان و رقابت او با جان لاک هم پر از نکات تاریخی است.

نقاشی قدیمی از مسیح

 

جک شپرد

جک شپرد

در این داستان، افراد دیگر که نام آنها یعقوب است، با اسم کامل صدا می شوند: مانند جیکوب (به لهجه انگلیسی. در لهجه لاتین جاکوب یا یاکوب گفته می شود) رئیس جزیره که شخصیتی همانند خضر دارد: او نامیرا است و قدرت های فرا انسانی دارد اما همچنان یک انسان است و نیروهای بدون مرز خدایگانی ندارد و از بسیاری از چیزها آگاه نیست. اما جک شپرد که از سقوط کنندگان هواپیما است و رهبری تازه واردان به جزیره (بخوانیم دنیای متعلق به یهودیان) را دارد، جک خوانده می شود. جيکوب (يعقوب)، نگهبان «جزيره» است و موجودي است با قدرتي فراتر از انسان ولي محدود. جيکوب به سان خدايان اساطيري مصر و يونان و روم باستان قدرتي محدود دارد، اما این نیرو برتر از نیروهای انسانی است.

 

•     هارون (آرون): در این «جزیره» هر کودکی به دنیا می آید، می میرد. این نمادی است از سرنوشت قوم بنی اسرائیل که در مصر اسیر فرعون بود. فرعون هر کودکی از بنی اسرائیل (به قولی تنها نوزادان پسر) را می کشت. تنها نوزاد پسری که در «جزیره» زنده به دنیا می آید پسری است به نام آرون (هارون). نام گذاری این کودک با نامی کاملا یهودی از سوی مادر و خانواده و اطرافیانی که کاملا مسیحی و ظاهرا بدون تعلقات دینی هستند عجیب به نظر می رسد. نام «هارون» در ميان يهوديان و مسيحيان مهجور نيست ولي نامي چندان رايجی نيست و نمی توان گفت تصادفاً بر اين کودک نهاده اند. این از ترفندهای متنی در فیلم های غربی است که موضوعات را ناآگاهانه به مخاطب القا می کنند. در این سریال نیز، محیطی کاملا مسیحی و بدون تعلق دینی ترسیم شده و نمادهای توراتی و پاگانی به صورت ناآگاه به خورد مخاطب داده می شود. جالب آنکه در ادامه سریال آشکار می شود آرون برادر نامشروع جک است. این داستان دو نماد در خود دارد. یکی منابع نا مستند و جعلی تورات که نسبت های ناروا به پیامبران الهی می دهد. در اینجا می بینیم که پدر جک (یعقوب) درگیر رابطه ای نامشروع شده است. در تورات این گناهان به پیامبران بزرگی چون سلیمان نبی و لوط نبی نسبت داده شده است. دومین مسئله، زنده ماندن آرون (هارون-برادر موسی) در «جزیره» ای است که نیروی نامرئی، برتر و سیاه آن نوزادان را می کشد. هارون برادر موسی بود و موسی رهبر بنی اسرائیل. در سریال لاست آرون برادر جک است و جک، رهبر گروهی که در «جزیره» اسیرند. در اساطير بني‌اسرائيل، هارون از تبار يعقوب است. همچنین نام نخستین کاهن بزرگ بني‌اسرائيل و نياي لاويان (کاهنانی که توليت «معبد» اورشلیم را به عهده داشتند) در اساطير يهودي- مسيحي، هارون است. هارون در غياب برادرش، موسي، پيکره «گوساله طلايي» را به پا کرد و مردم را به پرستش آن برانگيخت. از آن پس، مقام کهانت و صيانت از «معبد» در خاندان هارون موروثي شد و آنان به «کاهنان هاروني» شهرت يافتند. در روايات اسلامي، باني بازگشت بني‌اسرائيل از يکتاپرستي موسوي به بت‌پرستي مصري- فنيقي (کنعاني)، و کسي که پرستش «گوساله طلايي» را رواج داد، فردي است به‌نام «سامري» که با موسي نسبت خويشي ندارد.

 

•     جان (یوهان/یوحنا) در روایات و داستان های مسیحی، یوحنا حواری مسیح (ع) است. همچنین پیامبر خدا و پدر یحیی تعمید دهنده عیسی مسیح (ع) است. او در نهایت به دست یهودیان و به خاطر اتهامات واهی کشته می شود. بنابراین در داستان های مسیحی نیز یحیی جایگاه خاصی دارد و به دلیل آنکه غسل تعمید مسیح به وسیله یحیی پسر یوحنا او انجام پذیرفت این او بود که به عیسی (ع) مشروعیت داد و جسم و روح او را پاک ساخت.

در اینجا جان لاک در نقش اروپایی تنها و بدون خانواده مشخصی آشکار می شود که آنچه در «جزیره» انجام می دهد، همانند یک کاهن مصری است. او را نه کاهن نامیده اند و نه مصری. اما به دلایل گوناگون یادآور یک کاهن مصری است: او محکوم به زندگی در تنهایی است. پیری است که بدون همسر و خانواده زندگی کرده است. تنها زنی که او می خواست با او زندگی کند در نتیجه تصادف اندوه باری از میان می رود. او خود می گوید هرکه به او نزدیک می شود و وارد زندگی اش می شود، محکوم به مرگ است. مادرش او را در نوزادی رها کرده و معلوم نیست پدرش که بود. اینکه فردی که نقش کاهن و پیشگو در سریال را بازی می کند دارای پدر و مادر نامشخصی است از چند جهت جالب توجه است:

1.    در ادیان غیر توحیدی، خدمتکاران معابد از میان چنین افرادی برگزیده می شدند. دلایل زیادی وجود دارد که معابد بابل بر این مبنا اداره می شدند. ابراهیم نبی (ع) پس از رسالت با این آیین ها مبارزه کرد.

2.    در مصر کهن، کاهنان افرادی تنها و بدون خانواده بودند. آنان ترجیحا از افراد بی خانواده برگزیده می شدند تا کاملا در خدمت معابد باشند. احتمال می رود رهبانیت مسیحیان و اصل ازدواج نکردن کشیشان از مصر وارد اورشلیم (فلسطین کنونی) شده باشد به گونه ای که با وجودی که دلایل زیادی برای ازدواج عیسی مسیح و به جای ماندن فرزندانی (دو یا سه فرزند، احتمالا دو دختر یا سه دختر) از او، نسبت تجرد به او می دهند. شاید چون مسیح خانواده خویش را ترک گفت و به راهی سفر تبلیغی شد، بیشتر کسانی که او را دیدند او را تنها و در سفر دیدند تصور کرده اند او خانواده ای نداشته است.

3.    پیشگویی های کاهنانه با بهره بردن از فضاهای یادآور معابد قدیم از جمله رویت آینده در کنار آتش و عودهای مقدس. این صحنه ها یادآور سرخ پوستان امریکایی است که از زنده ترین و متاخرترین توتم پرستان و پرستندگان روحِ طبیعت می باشند.

4.    رابطه با ارواح مقدس و نامقدس. جان لاک به ویژه با روح طبیعت در ارتباط است. او از طریق ارواح عناصر طبیعی پیام هایی می گیرد و به «گمشدگان» منتقل می کند.

5.    زندگی خاص او در «جزیره» . او بر خلاف گروه گمشدگان به تنهایی و در «جزیره» زندگی می کند و هیچ یک از نیروهای اهریمنی به او آسیب نمی رسانند. این در حالی است سایر افراد گروه حتی زمانی که در میان جمع حضور دارند، از سوی نیروهای طبیعت –مانند عنکبوت زهردار، باد سیاه و...- از میان می روند.

 

جان لاک واقعی و جان لاکِ لاست

•            بنیامین: جدال بنیامین و جرمی بنتام (جان لاک) برای هدایت جامعه یهودیان هم بی­حساب نیست. تکیه کلام بنیامین این است که من همیشه و در همه حال برنامه‌­ای دارم. اوایل مخاطب می­بیند که بنیامین، رهبر ساکنان اصلی «جزیره» ، خیلی دروغ می­گوید ولی بعد به این نتیجه می­رسد که این دروغ­ها فقط برای حفظ جان ساکنان «جزیره» و یا کل جان بوده است. «برگزیده بودنِ» آنها توسط جیکوب (یعقوب) هم خیلی تاکید می­شود. چهره او که نژاد اصیل یهودی اروپایی اش را نشان می دهد، بسیار جالب توجه است.

 

بنیامین ویلیس

ب- نام های برگرفته از شخصیت های برجسته دوران روشنگری اروپا (سده های 17 و 18 میلادی):

•            جان لاک: جان لاک شخصیت دیگری ست که در میان بیننده‌ها محبوبیت خاصی دارد. این شخصیت بر اساس اعتقادات و نظریات فیلسوفی با همین نام شکل گرفته است. جان لاک نام فیلسوف انگلیسی سده هفدهم (۱۶۳۲-۱۷۰۴) فیلسوف دوران روشنگری و پدر اومانیسم لیبرال (انسان گرایی آزادی خواهانه) در تمدن کنونی غرب می باشد. البته تنها به نمایش و بیان اعتقادات این فیلسوف بسنده نمی‌کنند و جان لاک را در موقعیت‌های عملی و تنش زا بسیاری قرار می‌دهند و با زیرکی تمام هرگز پاسخ واضحی به درستی نوع نگاه او نمی‌دهند. جان لاک به لحاظ عقیدتی با جک شپرد ماتریالیست در تضاد قرار می‌گیرد و تنش میان آن‌ها به گونه ایی است که بیننده را جذب هر دو آن‌ها می‌کند و پاسخی به برتری هر یک از آن‌ها داده نمی‌شود. به راستی حق با چه کسی است؟ جان لاک معتقد یا جک واقع گرا؟ تا این لحظه پاسخی به این سوال داده نشده و تصمیم با خود بیننده است. شاید واژه لاک[12] در انگلیسی به معنای قفل نمادی از این رابطه باشد و قطعا معانی دیگری نیز دارد.

جان لاک فیلسوف رابطه میان طبیعت و تمدن را مورد بحث قرار می‎داد و بعدها بر بنیان‎گذاران حکومت‎های دموکراتیک تأثیر زیادی داشت. وی معتقد بود در وضعیت طبیعی تمام انسان‎ها برای تنبیه متجاوزان از حق برابر برخوردارند؛ برای تضمین داوری منصفانه برای همه، حکومت‎ها برای مدیریت بهتر قوانین تشکیل شده‎اند. این فلسفه متناسب با شخصیت جان لاک سریال لاست است که هم طبیعت و هم نیاز به ساماندهی برابری‎جویانه در میان بازماندگان را مورد تاکید قرار می‎دهد.

اپیزود موسوم به «Tabula Rasa» اشاره‎ای است به‎عبارت لاتینی به‎معنای لوح سفید، که نظریه فلسفی مهمی بود که ارسطو، تامس آکویناس و جان لاک فیلسوف از آن حمایت می‎کردند. این مفهوم از آن حکایت دارد که ذهن انسان مانند «لوحی تمیز که بر آن چیزی نوشته نشده است» به‎دنیا می‎آید و از این‎رو تمام معرفت‎ انسانی فقط از تجربه انسانی حاصل می‎شود.

دیدگاه دیگر جان لاک فیلسوف این بود که حقیقت داشتن جبر اهمیتی ندارد. وی معتقد بود که وجه تعریف‎کننده رفتار ارادی آن است که افراد توانایی آن را دارند که تصمیمی را آن‎قدر به تعویق بیندازند تا در مورد پیامدهای انتخاب خود بیندیشند. «در واقع، اراده معنایی جز قدرت یا توانایی ترجیح یا انتخاب ندارد».

شخصیت لاک در اپیزود «درباره تحول...» نیز بر مفهوم لوح سفید تأکید می‎کند؛ آن‎جا که در مکالمه‎ای با شانون می‎گوید: «همه در این «جزیره» زندگی جدیدی پیدا می‎کنند، شانون. شاید وقت آن باشد که تو زندگی جدید خود را آغاز کنی». باید این نکته را نیز یادآوری کرد که مفهوم «لوح سفید» آن‎گونه که جان لاک آن را می‎فهمید، تأکید دارد که انسان «روح خود را می‎نویسد». این در تضاد با شخصیت لاک است که تصور می‎کرد «فرد منتخبی» است که سرنوشت، تقدیر و آینده‎ای را که برای شما نوشته شده در اختیار دارد.

جان لاک فیلسوف یکی از بنیان‎گذاران نظریه قرارداد اجتماعی بود که فرض می‎شد توافقی ناگفته میان افراد و تشکیلات حکومتی باشد (که بر اساس آن از بخشی از آزادی‎های طبیعی خود دست می‎کشند تا به زندگی منظم در جامعه و حقوق مدنی غیرطبیعی دست یابند، مانند موردی که جک نقش رهبری را در «جزیره» به‎عهده گرفت و لاک به نوعی در کنار او قرار گرفت و رهبر معنوی جزیره شد). جان لاک فیلسوف به‎ویژه به حق شورش در برابر جباریت معتقد بود. این را در شخصیت جان لاک سریال لاست آشکارا می بینیم.

جان لاک فیلسوف در اثر عمده خود دو رساله درباره حکومت (۱۶۸۹) نظریه جامعه مدنی را که تحت حاکمیت قانون قرار دارد و در آن هدف دولت را که به تضمین و تأمین مالکیت خصوصی محدود شده است، مطرح ساخت. این به رفتار ساویر هنگامی که از ذخیره خود در برابر سرقت (بونه) و تقسیم (جک) دفاع می‎کند، مشروعیت می‎بخشد، هرچند هردوی آن‎ها ادعا دارند که برای دستیابی به خیری بزرگ‎تر اقدام می‎کنند.

وی مدافع بردگی بود، زیرا چنان‎که در یادداشتی برای فرماندار ویرجینیا در سال ۱۶۷۹ نوشت، سیاه‎پوستان آفریقا در جنگی عادلانه شکست خورده بودند.

در ۱۶۹۳، لاک رساله‎ای موسوم به تفکراتی درباره آموزش منتشر کرد که در آن به مراحلی که باید برای پرورش پسران طی کرد پرداخته بود. لاک که هدف وی به‎ویژه پسران نجیب‎زادگان بود، با نازپرورده ساختن و نوازش کودکان مخالفت می‎کرد. آن‎ها را باید از داستان‎های کودکانه دور نگه داشت، در معرض سختی‎ها قرار داد، برای کارهای مفید آموزش داد، که حاصل آن عضوی کارآمد و مسئول برای جامعه است. این موضوعات در منازعات مربوط به تربیت کودکان در بخش یک میان لاک و میشل بر سر آن‎چه میشل باید در «جزیره» ‎ انجام دهد و نباید انجام دهد، مشابهت‎های آشکاری دارند. او از کار کودکان از سن سه سالگی نیز حمایت می‎کرد و در کل دشمن فقرا بود.

 

•            ريچارد آلپرت (ريکاردو): در ميان شخصيت‌هاي اصلي سريال ريچارد آلپرت نيز ديده مي‌شود؛ مردي که در اصل ريکاردو نام دارد، در «جزيره» از جيکوب عمر جاودان مي‌گيرد و در ازاي آن به رابط جيکوب با انسان‌ها بدل مي‌شود. اين نام نه چندان مشهور نيز قطعاً تصادفي نيست. ريچارد آلپرت نام يکي از مروجين فرقه‌هاي رازآميز در سده بيستم است. او يک يهودي اهل ايالت ماساچوست آمريکاست که پس از اتمام تحصيلات عالي در دانشگاه هاروارد به هند رفت و با نام «بابا رام داس» به آمريکا بازگشت و به تبليغ آئين‌هاي رازورانه شبه هندوئي و دوجنس گرايي[13] پرداخت. «رام داس» به معني «خادم خداوند» است؛ همان نقشي که ريچارد آلپرت، به عنوان «مستخدم» جيکوب، در سريال به عهده دارد. دیوید ریکاردو[14] اقتصاددان انگلیسی است که در زمره تأثیرگذارترین اقتصاددانان سنتی قرار دارد. او که از یهودیان اهل انگستان بود از ۱۸۱۹ تا پایان عمرش نماینده مجلس عوام انگلیس بود. ریکاردو از پایه گذاران اقتصاد مدرن و همچنین اخلاق اقتصادی مدرن مبتنی بر سود خواهی و ارزش افزوده بوده است. از قضا، او از کسانی بود آثارش که بسیار بر جرمی بنتام فیلسوف-پدر سود و لذت در تمدن جدید غرب اثر گذاشت. در سریال لاست جان لاک بعدها –بگوییم در زندگی بعدی خود- نام جرمی بنتام را بر خود نهاد. جان لاک فیلسوف، خدای لیبرالیسم و تجربه­‌گرایی بود با جِرمی بنتام فیلسوف سودگرا در این است که جان لاک مالکیت خصوصی را بعلت اعتقاد به لیبرالیسم ولی بنتام بخاطر اصالت منفعت مطرح می­کند. در سریال لاست زمانی که جان لاک در فصل چهارم به رهبری می رسید و به اصطلاح کالبد خود را عوض می کند –چنانچه دین های معتقد به تناسخ می گویند- نام (و شخصیت خود) خود را نیز به جرمی بنتام تغییر می دهد.

•            جرمي بنتام (۱۷۴۸-۱۸۳۲): نمی توان از «سود» و «لذت» سخن گفت و نام «جرمی بنتام» را بر زبان نیاورد. جرمی بنتام فیلسوف انگلیسی و پدر مکتب «سودخواهی» بود که اقتصاد مدرن بر اساس نظریه های او استوار شده است. در نام شناسی بیشتر قهرمانان، شخصیت ها، مکان ها و حتی نام های جایها در سریال گمشدگان رد پایی از آیین یهود و یا تمدن مصر می بینیم. در زندگی بنتهام هم می بینیم که هنگامی که در سن 84 سالگی درگذشت، در وصیتنامه اش تمام اموالش را وقف بیمارستان «یونیورسیتی کالج» لندن کرد. البته مشروطه به اینکه جسدش را مومیایی کنند و در تمام جلسات هیت مدیره بیمارستان حاضر کنند. این وصیت انجام شد و مومیایی جسد او در حالی که لباس پوشانده شده و نشسته، هم اکنون نیز موجود است. جالب تر آنکه جرمی بنتام طراح زندان های مرکزی به نام پانوپتیکون بود. او این ایده را از متون یونانی و سایر متون کهن گرفته بود. فضای «جزیره» ای که گمشدگان در آنجا «گم شده اند» یا اسیرند همان پانوپتیکون بنتام است منتها در ابعاد بزرگ تر. طراحی پانوپتیکون مستلزم جداسازی زندانیان در سلول‎هایی بر روی دیواره بیرونی دایروی‎ با ایستگاه نگهبانی در مرکز است. این طراحی برای آن بوده که با ایجاد توهم نظارت بر همه‎جا از سوی زندان‎بانان در زندانیان، در حالی که زندانیان حتی نمی‎توانند زندانیان دیگر را ببینند، به زندانبانان قدرت بدهد. همین شرایط را در «جزیره» گمشدگان نیز می بینیم.

بنتام فیلسوف پوزیتیویست حقوقی بود. او مفهوم «حقوق حیوانات» را نیز مطرح ساخت؛ اما با مفهوم «حقوق طبیعی» مخالف بود. وی به جدایی کلیسا و دولت، حقوق برابر برای زنان، الغای بردگی، الغای تنبیه جسمی (حتی برای کودکان)، تجارت آزاد، تنزیل و قانونی ساختن همجنس‎بازی اعتقاد داشت.

بنتام نیز مانند ژان ژاک روسو از بنیان‎گذاران انقلاب فرانسه بود. وی با رهبران انقلاب فرانسه، به‎ویژه «میرابو» ارتباط داشت، اما مبتنی بودن تفکر انقلابی آن زمان را بر «حقوق طبیعی» تقبیح می‎کرد. وی خشونتی را هم که با قدرت گرفتن ژاکوبن‎ها در طول انقلاب فرانسه آغاز شد، محکوم می‎کرد.

بنتام دانشگاه کالج لندن را بنیان گذاشت که نخستین دانشگاه انگلیسی بود که همه افراد را صرف‎نظر از نژاد، اعتقاد یا ایدئولوژی سیاسی می‎پذیرفت. این بازتاب فلسفه بنتام بود و به انتصاب یکی از شاگردان خود، جان آستین، به‎عنوان نخستین استاد فقه در سال ۱۸۲۹ کمک کرد.

 

•             جان آستین: (۱۷۹۰-۱۸۵۹) پوزیتیویست حقوقی و در سنت استاد خود جرمی بنتام بود. وی فیلسوف حقوق بود و فهرست بلندی از آثار منتشرشده در زمینه فلسفه حقوق و فقه از خود به‎جای گذاشت. او در دانشگاه کالج لندن، استاد فقه بود. در سریال لاست شخصیت کیت آستین نماینده جریان فکری جان آستین است. او باور داشت که قانون حکمی (دستور/فرمان) است که حکمروای حکم‎ناشده - سلطان - صادر می‎کند و این قبیل احکام (دستورات/فرمان ها) را تهدیدات حمایت می‎کنند. سلطان کسی است که عادتا از وی اطاعت می‎کنند.

وی نظریه پوزیتیویسم حقوقی را نیز پدید آورد که اساسا حاکی از آن است که قانون نباید به داوری‎های ارزشی اخلاقی وابسته باشد، در حالی‎که رئالیست‎های حقوقی می‎گویند که قانون باید شامل متافیزیک یا ارزیابی اخلاقی متن حقوقی باشد. این مخالف نظر پوزیتیویست‎های حقوقی است که معتقدند قانون را باید به‎صورت کاملا تحت‎اللفظی در نظر گرفت.

 

•            میخاییل باکونین (۱۸۱۴-۱۸۷۶) فیلسوف آنارشیست روس هم در این فیلم نقشی دارد. نکته اینجاست که عقاید همه این فیلسوفان اومانیست غربی در این سریال، در ظرف زمان و مکان خود کاملا بحق توجیه می­شوند. وی نظام‎های حکومتی را به هر نام و هر شکلی، که مظهر قدرت هستند؛ از جمله خدا یا سلطان، رد می‎کرد. باکونین مفهوم دینی «اختیار» را نفی اما از تبیین ماتریالیستی پدیده‎های طبیعی حمایت می‎کرد. به‎عنوان یک انقلابی به توانایی مردم به شکل‎دهی آزادانه جهان و جامعه اطراف خود ایمان داشت. باکونین معتقد بود که شکل صحیح سازمان اجتماعی انجمن آزاد میان افراد و میان جوامع است. بدین‎ترتیب «آزادی همه برای آزادی من لازم است». باکونین منتقد مشهور «ژان ژاک روسو» به ویژه نظرات روسو در باره ماهیت انسان و طبیعت، نیز بود.

 

•            ادموند برک (۱۷۲۹-۱۷۷۹) سیاستمدار ایرلندی، عضو پارلمان انگلیس و رهبر ویگ‎های قدیمی ضد انقلاب فرانسه در سریال لاست در قالب شخصیت ژولیت برک ظاهر می شود.

ادموند برک از انقلاب آمریکا و دمکراسی نمایندگی دفاع می کرد ولی انقلاب فرانسه و تغییرات اجتماعی رادیکال بر مبنای نظریه‎ای آزموده‎نشده را راهی برای ورود به دنیای هرج و مرج و نایسامانی بی پایان می دانست. او حکم به عمومیت برخی از اصول اخلاقی داد که مقامات مستعمراتی بریتانیایی در هند نقض می‎کردند.

 

•            توماس کارلایل (۱۷۹۵-۱۸۸۱) فیلسوف و نویسنده اسکاتلندی، که شخصیت بونه کارلایل در سریال لاست بر اساس زندگی و آرای او ساخته شده است. کارلایل کتابی به نام «قهرمانان و پرستش قهرمان» نوشت که نقص‎های بنیادی قهرمانان و چالش‎هایی را که باید با آن‎ها روبه‎رو می‎شدند مورد بحث قرارمی‎داد.

این امر پارادوکس جالبی را در نام «بونه کارلایل» مطرح می‎سازد که نام وی را با نام «دانیل بونه» قهرمان مردمی و افسانه‎ای آمریکایی همراه می‎سازد. در لاست بونه شخصیتی است که در طول زندگی تلاش می‎کرد تا به‎عنوان قهرمان شناخته شود (که موجب می‎گردد شانون به وی لقب «کاپیتان آمریکا» بدهد). وی بارها در این امر موفق بود؛ و در حین انجام عملی قهرمانی درگذشت.

 

•            آنتونی کوپر: آنتونی اشلی کوپر (۱۶۲۱-۱۶۸۳) سیاستمدار انگلیسی بود که استاد و حامی فیلسوف جان لاک بود. افزون ‎بر حمایت از وی در رابطه‎ای تا حدی پدرانه، به‎دلیل آن که لاک فیلسوف زندگی وی را از خطر مرگ (عفونت کبد) نجات داد نیز او را مشهور ساخته است. (در گم‎شدگان، لاک زندگی آنتونی کوپر را با پیوند کلیه نجات می‎دهد).

 آنتونی اشلی کوپر (۱۶۷۱-۱۷۱۳)، سومین «ارل شفتسبری» و نوه نخستین ارل، تشابهاتی هم با شخصیت نمایش دارد. این ارل شفتسبری یک فیلسوف اخلاق قرن هجدهمی بود که فرض می‎کرد مردم اساسا خوب هستند و اخلاق بخشی بنیادی (اگر نه فطری) از انسانیت است. فلسفه اخلاق ارل شفتسبری در تضاد مستقیم با اخلاق پدر لاک قرار دارد که نماینده فلسفه خودپرستی تامس ‎هابز (و ساویر) است.

 

•            دیوید هیوم (۱۷۱۱-۱۷۷۶): نام دزموند (دیوید) هیوم فیلسوف پوچ­گرای اسکاتلندی که اتفاقا در این فیلم با همین نام و ملیت است، نیز توجه بیننده را به خود جلب می کند زیرا دیوید هیوم فیلسوف شک‎گرایی و شاید به میزانی کم‎تر طبیعت‎گرایی در قالب شخصیت دزموند هیوم در سریال لاست تجلی یافته است. دیوید هیوم شدیدا تحت‎تأثیر جان لاک فیلسوف بود. از ۱۷۶۳ تا ۱۷۶۵، در پاریس منشی «لرد هرتفورد» بود و در آن‎جا با روسوی فیلسوف دوست شد و بعدها با وی مخالفت ورزید. برخلاف دزموند، دیوید هیوم دیدگاه‎هایی قوی بر علیه معجزات داشت و آن‎ها را نقض قوانین طبیعت می‎دانست که در نتیجه احتمال وقوع آن‎ها بسیار کم است. وی درباره دغدغه انسان‎دوستانه (که شخصیت‎هایی مانند جک و دزموند آن را مجسم می‎سازند) و مخالفت آن با قوای خودپرستی (که شخصیت‎هایی مانند ساویر آن را مجسم می‎سازند) مطالبی نوشت. او نوشت که اختیار، در تناقضی عجیب، در واقع نیازمند جبر است، هرچند ظاهرا با آن در تضاد نیز هست. نظر وی آن بود که اختیار را می‎توان با «حسی نادرست یا تجربه‎ای ظاهری» (نقضی خفیف) تبیین کرد که با بسیاری از افعال ما به هنگامی که آن‎ها را انجام می‎دهیم، همراه است. در صورت تفکر، درمی‎یابیم که ضروری و کاملا جبری بوده‎اند.

هیوم «جبرگرای نرم» یا انطباق‎گراست، یعنی معتقد است که تمام رویدادها به‎طور علی معین می‎شوند. اما ما بازهم می‎توانیم مسئولیت اخلاقی داشته باشیم (که در صورتی‎که جهان کاملا به‎صورت علی معین شود، طبعا ناممکن است). مسئولیت اخلاقی نتیجه اراده‎ای است که رویداد را موجب می‎شود. اما اراده هم از نظر هیوم به اندازه هرچیز دیگری به‎طور علی معین می‎شود. اگر اپیزود «درخشش‎هایی در برابر چشمانت» از فلسفه هیوم درباره جبر و اختیار الهام گرفته بود، به‎شدت تغییر می‎کرد. آن‎چه در این اپیزود نمایش داده می‎شود به چیزی موسوم به سرنوشت‎گرایی نزدیک‎تر است که هیوم به نفع آن استدلال نمی‎کند.

هیوم در رساله «درباره خودکشی» که پس از مرگش منتشر شد به‎شدت از این نکته حمایت کرد که این‎که مردم خود به زندگی خویش پایان دهند نه برخلاف قوانین خدا است و نه بر علیه قوانین طبیعت. استدلال وی آن بود که مردم اختیار کامل بدن‎های خود و آن‎چه را با این بدن‎ها یا بر این بدن‎ها انجام می‎دهند، دارند. ظاهرا دزموند با استفاده از این موضع بی‎خطر در سوان، از این حق بر خود به طریقی استفاده می‎کند که هیوم تصورش را نکرده بود؛ فدا کردن خویش.

هیوم به‎دلیل بحث درباره مسئله استقرا، نیز مشهور است. این نام با نقش دزموند نیز تناسب خوبی دارد، زیرا وی با استدلال استقرایی مجبور می‎شود که به فشار دادن تکمه ادامه دهد. هیوم درباره علیت نیز شکاک بود. به زبان ساده، وی به معتقد بود «تقارن مداوم» قابل فهم و درک است، اما «ارتباط ضروری» یعنی این تصور که چیزی فراتر و بالاتر از تقارن وجود دارد که موجب می‎شود یک چیز به ناگزیر همراه با چیز دیگر باشد قابل‎درک و قابل‎فهم نیست. شایان ذکر است که هم استقرا و هم علیت مفاهیمی هستند که معمولا در پیش‎بینی آینده به‎کار می‎روند و همان‎گونه که هیوم درباره این دو مفهوم شکاک بود، در مورد یقینی بودن معرفت‎ به آینده نیز تردید داشت. با توجه به تفاوت های شخصیت دیوید هیوم فیلسوف و دزموند هیوم سریال لاست، می توان گفت دزموند بر اساس ادیسه‌ هومر شکل گرفته و به علت لجبازی سال‌ها به سفر روی دریا تبعید می‌شود. جالب آنکه نام همسرش پنه لوپه است زیرا پنه لوپه نام همسر ادیسه هم هست. در سریال لاست، پنه لوپه هیوم همسر دزموند هیوم و فرزند چارلز وایدمور و الویز هاوکینگ است. وایدمور و هاوکینگ نخستین کسانی هستند که به جزیره آمده اند و اکنون افرادی را «برگزیده» و به جزیره هدایت می کنند.

همچنین در افسانه های روم باستان، هنگامی که اوديسه رهسپار جنگ ترویا مي شود و همسرش پنه لوپه منتظر بازگشت او مي ماند و هر روز بر كنار آب نشسته و چشم به دريا مي دوزد و بازگشت مردش را انتظار مي كشد. اما اين انتظار بيست سال به طول مي انجامد و بدين گونه پنه لوپه سمبل وفاداري زن لقب مي گيرد. این سرنوشت برای پنه لوپه هیوم نیز رخ داد و او همواره در انتظار دزموند بود که از دنیا گریخته و به جزیره برای ماموریت های ویژه رفته بود.

 

دزموند هیوم و دیوید هیوم

•            ژان ژاک روسو نویسنده و اندیشمند فرانسوی نیز در این سریال با ظرافت و اشارات زیبا در شخصیت دانیل روسو گنجانده شده است. «دانیل راسو» نیز زنی مردم­‌گریز و تنها در جنگل است و از این جهت به خوبی یادآور جامعه­ گریزی «ژان­ژاک روسو» است. حتی زن بودن او با زوحیات ملایم و لطیف و حتی چهره ظریف ژان­ژاک روسو همسان است.

ژان ژاک روسو (۱۷۱۲-۱۷۷۸) فیلسوف ژنو بود که تأثیر زیادی بر علم سیاست و جنبش اجتماعی داشت. او را مروج اندیشه «توحش شریف» دانستند که مدعی بود انسان در وضعیت طبیعی و وحشی معصوم و پاک به دنیا می‎آید تا این‎که جامعه و تمدن وی را فاسد کنند (هرچند روسو خود مستقیما چنین اندیشه‎ای را مطرح نکرده بود). شخصیت خود دانیل روسو را می‎توان وحشی‎ای شریف دانست که سال‎ها در میان وحوش زندگی کرده و اکنون به بازماندگان در برابر دیگران کمک می‎کند. روسو انگیزه خود را برای کنجکاو ماندن در مورد جهان طبیعی که در آن سکونت دارد و نوسانات جهان اجتماعی که حس می‎کند از آن طرد شده، گرامی می‎دارد. برخلاف روسو (ی نمایش) که دختر وی از او گرفته شد، روسو (ی فیلسوف) از ترزه لواسور پنج فرزند داشت؛ اما در اوایل زندگی آن‎ها، با این ادعا که پدر بدی خواهد بود و بهتر است فرزندانش در یتیم‎خانه بزرگ شوند، آن‎ها را رها کرد. روسو پس از روبه‎رو شدن با انتقادات شدید، همراه با دیوید هیوم فیلسوف به بریتانیای کبیر پناهنده شد. اما بعدها دچار توهمات و ترس‎های بسیار شدیدی شد و دچار این سوءظن گردید که هیوم و دیگران توطئه‎هایی بر علیه وی طراحی کرده‎اند که بسیار مانند شخصیت روسوی نمایش است که در آغاز فکر می‎کرد چیزهایی مانند نجوا می‎شنود.

 

•     جیمز فورد (ساویر)[15]: جیمز فورد نام سرمایه دار بزرگ و معروف امریکایی در آغاز قرن بیستم بود که روش تولیدی او با عنوان فوردیسم مشهور است. او شیوه تولیدی مشهور به فوردیسم یا تقسیم کار پیشرفته را در کارخانه های خودرو سازی خود اجرا کرد و موفقیت غیر قابل پیش بینی به دست آورد. او از میلیونرهای افیانه ای امریکای دهه 1920 است. در سریال لاست، جیمز فورد شخصی خودخواه و بی تعهد است که تنها در اندیشه آسایش خویش است و تن به هیچ کاری نمی دهد. هرچند در طول نمایش ها آشکار می شود او هم دیگر خواه است و هم به خوبی از پس کارهای واگذار شده بر می آید. جیمز فورد نمایش خود را ساویر می نامد که در زبان انگلیسی به معنای اره کش است. همچنین تام ساویر یکی از شخصیت های پر تکرار در داستان های مارک تواین، نویسنده امریکایی یهودی، است.

 آرم شرکت دارما (نام یکی از مقدسان هندو) 

Dahrma Initiative

که در اصل از آرم یک شرکت صادرات نارگیل برگرفته شده است:

پ- تنها فرد مسلمانی که در جزیره حضور دارد یک شکنجه ­گر عراقی بنام سعید جراح است (جراح یعنی خونریز). او متولد شهر تکریت (محل تولد صدام) است. شخصیت او از هر جهت نمادین و جالب توجه است. از جمله ویژگی های جالب توجه این شخصیت، که ساختار‌های ذهنی غربی آشنا می‌کند، سعید را در صحنه ای از فیلم مشغول خواندن نماز نشان می دهد. این در حالی است که در گذشته او یک جنایتکار خونریز بوده و هم اکنون کاملا همانند غربی های ساکن در جزیره زندگی می کند و هیچ نسانی از مسلمانی در او نمی بینیم. در هنگام نماز سعید شخصیت‌های دیگر بی توجه به او مشغول خودشانند. این صحنه آشکارترین نمونه‌ نوع نگاه غربی است. اینکه می خواهند بگویند هر انسان با هر طرز فکری بدون آزار دیگران در کنار دیگران آزاد به زیستن است. حال چقدر به این اندیشه در عمل وفادارند، بحث دیگری است. همچنین در اپيزود یک فصل ششم، هنگامي که سعيد جراح، تنها مسلمان «جزيره»، در هواپيماي اوشيانيک به لس‌آنجلس مي‌رود، و اين بار سقوطي در کار نيست و روايتي جديد از زندگي معمولي قهرمانان سريال، بدون سقوط هواپيما، آغاز مي‌شود، او به عکس محبوبش، ناديا، مي‌نگرد که در لاي گذرنامه‌اش است. اين گذرنامه عراقي نيست؛ ايراني است. قطعاً اين انتخاب تصادفي نيست. چرا بايد فردي با پيشينه و شخصيتي چون سعيد جراح، که بازجو و شکنجه‌گر بي‌رحم گارد صدام حسين بوده و قتل ده‌ها انسان را در کارنامه خود دارد و در يک کلام نمادي است از خشونت و قساوت حکومت‌هاي پليسي، با پاسپورت ايراني به ايالات متحده آمريکا سفر کند؟

شباهت عجیب چهره سعید جراح و بن لادن را در تصویر زیر ببینید:

 سعید جراح

تعریف برخی اصطلاحات:

*    پاگان و پاگانیسم: پاگانیسم را می توان به چند خدایی، بت پرستی یا شرک تعریف کرد. آنچه در متون نوین ادبی، سیاسی، فلسفی، جامعه شناختی و... از آن با نام پاگانیسم یاد می شود، نامی نو برای باورهای کهنی است در قالب متون گوناگون نوشتاری، شنیداری، دیداری و حتی حسی و شهودی به مردمان دنیای نو القا می شود. پاگان[16] در لغت به معنای کسی که باورهای دینی ندارد، کسی که به هیچ دینی باور ندارد، کسی که به خدایان باستان و خدایان پیش از دین های توحیدی باور دارد ترجمه شده است. در فرهنگ های لفت انگلیسی، افزون بر انی تعاریف، پاگانیست به کسی گفته شده که به هیچ یک از دین های شناخته شده باور ندارد و به دین های کمتر شناخته شده، التقاطی یا فردی و شخصی باور دارد.

*    توتم: توتم[17] واژه ای است که مردم شناسان و دین شناسان اروپایی از زبان های افریقایی گرفتند. توتم شئی است که نماد یکی از نیروهای خیر یا شر طبیعت است. در افریقا هر قبیله ای توتم خود را دارد: تمساح، گاو، میمون، مجسمه چوبی به شکلی خاص، درختی خاص و. .. از جمله توتم های قبلیه های گوناگون هستند. آنان گوشت توتم را نمی خورند و به آن آسیبی نمی رسانند و گاه با آن (به ویژه مجسمه ها و تندیس های نمادین) راز و نیاز می کنند و مراسم خاصی برای توتم برگزار می کنند. در هندوستان که مردم به دین پاگانی هندو باور دارند گاوها و میمون ها توتم هستند یعنی مردم به آنها کاری ندارد و آنها را نمی کشند.

*    کابالا یا عرفان یهودی و نقش آیین مصر باستان در آن: بنی اسرائیل در مصر می زیست و اهالی مصر پیش از موسی (ع) به دین فرعون باور داشتند که دینی چند خدایی بوده –و حتی به نقل از قران یکی از فراعنه در همین دین نیز دست برده و خود را خدای برتر اعلام کرده بود-. بنی اسرائیل قومی برگزایده از میان مصذیان بودند و خداوند دین برتر را به آنان عرضه کرد. در برهه های گوناگون، این قوم از دین الهی بازگشته به پرستش دین پیشین خود روی آوردند که ماجرای پرستش گوساله زرین و درخواست از او برای رفع بلا از آن جمله است زیرا گروهی به بنی اسرائیل گفتند به خاطر روی گرداندن شما از دین فرعون و مصریان، خداوند شما را دچار بلا کرده است و آنان درباره دین موسی دچار تردید شدند. کابالا یا قابالا مجموعه ای از آیین های نمادین است که از دین مصریان باستان به یادگار مانده و در بردارنده نیایش های اسرار آمیز به درگاه نمادهای خدایگانی (چیزی شبیه همان توتم های افریقایی) است.

 

در این نوشتار از تارنماهای زیر بسیار بهره برده ام:

http://www.shahbazi.org/blog/Archive/8901.htm#Lost_Myth

http://monafegh00.mihanblog.com/post/3

در تارنماهای زیر، نوشته های سودمندی درباره سریال لاست در دسترس است:

http://www.ghatreh.com/news/4403064.html

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=121242

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=17257&threadID=170790&Keyword=+%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84+%d9%84%d8%a7%d8%b3%d8%aa

http://www.docarzt.com/lost/lost-spoilers/a-lost-supper/

http://www.sl-lost.com/2010/03/27/siempre-juntos-part-ii-cultural-inversions-in-lost-609-by-pearson-moore/


 

س م حسینی

تهران اردی بهشت ۱۳۸۹

 



[1] Lost

[2] Symbol de Images

[3] Ohau

[4] Hawaii

[5] Multimedia Language

[6] Eloise Hawking

[7] Charles Widmore

[8] temple

[9] - توجه کنید که بنا بر برخی قرائت ها شطرنج در دین پاکیزه اسلام حرام است.

[10] - در دین اسلام، استفاده از رنگ سیاه به ویژه برای زنان مکروه است که می تواند نشانه ای از جلوگیری از بازگشت به آییت های پیش از اسلام باشد.

[11] - در زبان انگلیسی نام کودکان و افراد کمتر برجسته را به صورت خلاصه می خواندند. مثلا جاکوب= جک ، استفان=استفی ، کاترین=کتی ، ماریام=ماری ، الیزابت=بتی، لیزا، توماس=تام، مایکل (میکائیل،میخاییل): مایک، ویلیام: بیل، ویلی و ... این امر در امریکای کنونی یک سنت شده و همین نام های فشرده بر روی افراد گذاشته می شود. از قضا در سریال لاست جک شپرد امریکایی اصیلی هم هست.

[12] Lock

[13] Bisexuality

[14] David Ricardo

[15] Sawyer

[16] Pagan

[17] Totem